پدر یتیمان مثل همیشه و هر شب به سوی کوچه های شهر رهسپارمی شود.
و برای طفلان بی نوا نان و طعام می برد . و باز دلهای کودکان گرسنه به دست او شاد می گردند .
او مردیست نیکو سرشت که برای طفلان بی پدر کوفه پدری بردبار و مهربان است.
او شبانه پشت درب های شهرنشینان کوفه غذا می گذارد تا مبادا کسی گرسنه سر بر بالین بگذارد.
این مرد رئوف حاکم کوفه و امام اول شیعیانش است .
چند روزیست که از رمضان خدا می گذرد ، وقت سحر است .
مرد مهربان کوفه راونه مسجد می شود .اما همه چیز طور دیگریست .
دلها بی امان می تپد ، زمین و آسمان از هم گسیخته اند ، آرام و قرار نیست
ستارگان کدر شده اند و ماه به سختی می تابد .
پدر در را باز می کند، گوشه ای از لباسش به در می گیرد . حتی در نیز به نرفتن التماسش می کند.
اما پدر می گذرد . مرغابی ها سرکنده و دگرگون راه پدر را سد می کنند
... و باز هم پدر می رود.
تلاش ها همه برای آنکه پدر برای نماز صبح به مسجد نرود بیهوده بود .
جوانمرد کوچه های کوفه را یک به یک می گذراند ، اکنون وارد می شود ،
به سراغ محراب نماز می رود و جماعتی درود گویان به پشت سرش قامت می بندند.
و او میل به اقامه نماز صبح دارد .
امام تکبیر می گوید و نماز را آغاز می کند ، به سجده می رود....
ناگاه زمان از حرکت می ایستد ، نفس ها در سینه حبس می شود ، و گوش ها صدای ضربه یک
شمشیر را می شنود و بعد از آن ...... :
فُزتُ بربِّ الکَعبه
این جمله را پدر گفت.

و حال چشم ها جسم خون آلود مردی را میان محراب نماز می بینند . اما دیگر چه سود...
هم همه ای در شهر به پا می شود . پدر را به سرایش می برند .
فرزندان به گردش جمع شده اند و به پهنای صورت اشک می ریزند .
و بی امان از خدا طلب شفا می کنند .
بیرون در کودکان یتیم در بهتی نا تمام و با چشمانی اشک آلود و با ظرف های شیر
در دست چشم به در دوخته اند
و همچنان منتظر خبری از پدر ...
پدر به فرزندان وصیت می کند و از آنها چیزی جز صلح با ضاربش را طلب نمی کند.
و آنها تنها سکوت می کنند.
اولین شب می گذرد و پدر همچنان در بستر است و چشم های عاشقانش همچنان گریان ...
دومین شب درد آور نیز به پایان می رسد و پدر ....
و اکنون سومین شب برای پدر و فرزندان فرا می رسد و اما چه شوم و چه شوم تر از قبل ...
ناگهان به گوش طفلان بی قرار کوچه های شهر صدای های های گریه ای به گوش می رسد .
دل ها مضطرب تر و دیده ها بارانی تر می شود .
خبر می آورند ...
پدر رفـــــــــــــت
و چه دردناک است این خبر . خبر آنکه دیگر پدر حسنین و زینبین سفر کرده است .
خبر آنکه یتیمان شهر یتیم تر می شوند.
و خبر آنکه دیگر بوی عدالت در کوفه به مشام نخواهد رسید.
آری کوفه پدر یتیمان و حاکم عادلش را برای همیشه از دست داد.
دیگر برای کوفه چه ماند ؟!؟ و دیگر این کوفه بی پدر کوفه نمی شود .
امام و حاکم کوفه ، مرد بی مثال عرب ، سرور تمامی مومنان
علی بن ابی طالب (ع)
به دیدار معبودش شتافت و چه سخت دلها را به غم کده ای تبدیل کرد .
اما راهش ، یادش ، همیشه با شیعیانش مانده است
و همیشه دستان پر توان علی (ع) با ماست .
علی (ع) همیشه زنده است . علی (ع) را خدا زنده نگه می دارد .
تا دنیا دنیاست علی (ع) ، علی (ع) باقی می ماند .
و اما ننگ بر تو ای کوفه ، ای شهر بی رحم که چه بد کردی به علی (ع) و آل او ،
و چه طور آغشته گشت دستانت به خون پاک فرزندان رسول خدا .
آه کوفه تو اگر عادل بودی فرق عدالت نمی شکافتی ...
نفرین بر تو باد کوفه ای شهر ظلم ...

+
جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 14:16 دست نویسی از دختری بارانی
|